*/ var urlblog = "http://fateme-book.blogspot.com" var datendlinks var urlendlinks // datendlinks = "July 2008" urlendlinks = "/2008_07_01_archive.html" // datendlinks = "August 2008" urlendlinks = "/2008_08_01_archive.html" // datendlinks = "January 2009" urlendlinks = "/2009_01_01_archive.html" // datendlinks = "October 2009" urlendlinks = "/2009_10_01_archive.html" // // urllinks = "/2009_10_01_archive.html#6563374956816510458" document.write('

'); // var DaysToMonth = [[0, 31, 62, 93, 124, 155, 186, 216, 246, 276, 306, 336, 365], [0, 31, 59, 90, 120, 151, 181, 212, 243, 273, 304, 334, 365]]; var MonthNames = new Array("فروردین", "اردیبهشت", "خرداد", "تیر", "مرداد", "شهریور", "مهر", "آبان", "آذر", "دی", "بهمن", "اسفند"); var WeekDayNames = new Array("یکشنبه", "دوشنبه", "سه شنبه", "چهار شنبه", "پنج شنبه", "جمعه", "شنبه"); var MonthDayNames = new Array("اول", "دوم", "سوم", "چهارم", "پنجم", "ششم", "هفتم", "هشتم", "نهم", "دهم", "یازدهم", "دوازدهم", "سیزدهم", "چهاردهم", "پانزدهم", "شانزدهم", "هفدهم", "هجدهم", "نوزدهم", "بیستم", "بیست و یکم", "بیست و دوم", "بیست و سوم", "بیست و چهارم", "بیست و پنجم", "بیست و ششم", "بیست و هفتم", "بیست و هشتم", "بیست و نهم", "سی ام", "سی و یکم"); var PersianDigits = new Array("۰", "۱", "۲", "۳", "۴", "۵", "۶", "۷", "۸", "۹"); function PersianNumberString(num) { var ret = ""; do { ret = PersianDigits[(num%10)] + ret; num = Math.floor(num/10); } while (num > 0); return ret; } function IsLeapYear(DateKind, Year) { return (DateKind)?((Year % 4 == 0) && ((Year % 100 != 0) || (Year % 400 == 0))):(((Year + 38) * 31 % 128) <= 30); } function ToHijri(DateStr) { var SplDate = DateStr.split("/"); if(SplDate.length<3) return("Date ["+DateStr+"] is not in MM/DD/YYYY format."); var M = new Object, D = new Object, Y = new Object, Days, LeapDay; M.value = parseInt(SplDate[0]); D.value = parseInt(SplDate[1]); Y.value = parseInt(SplDate[2]); LeapDay = IsLeapYear(0, Y.value-622); Days = DaysToMonth[1][M.value - 1] + D.value + ((M.value > 2) && IsLeapYear(1, Y.value)) + 286 + (IsLeapYear(1, Y.value - 1) && LeapDay); Y.value -= 622; M.value = 0; D.value = 0; if (Days > (365 + LeapDay)) { Y.value ++; Days -= (365 + LeapDay); } LeapDay = 0; for (var m = 1; m <= 12; m++) { LeapDay |= ((m == 13) && (IsLeapYear(0, Y.value))); if (Days <= (DaysToMonth[0][m] + LeapDay)) { M.value = m; D.value = Days - (DaysToMonth[0][M.value - 1] + LeapDay); break; } } return (MonthDayNames[D.value - 1] + " " + MonthNames[M.value - 1] + " ماه " + PersianNumberString(Y.value)); } var date = ToHijri('10/16/2009') // document.write('
'); // document.write('
'); // // urllinks = "/2009_01_01_archive.html#4373069439626886151" document.write('
کتاب را درست شبیه مترجم اولش -گیتا گرکانی- در یک گرمای بیش از حد مییابم و بر خلاف او، نه از یک مغازهی زهوار در رفته در یک کشور عربی؛ بلکه از یک غرفهی خیلی شیک و تر و تمیز در دقایق پایانی نمایشگاه کتاب دو سال پیش.
"کاپوچینو در رام الله" متن کوتاهشدهی ــ خلاصه ــ کتاب "شارون و مادر شوهرم" است. یادداشتهای روزانه سُعاد امیری، که یک فلسطینی مسلمانزاده است. کتاب شرحی است از زندگی روزمرهی او در شرایط اشغال و رویارویی مداوم با ماموران و سربازان اسرائیلی که با وقایع مهم سیاسیای همزمان شده. نوشتهها مربوط به سالهای 1981 تا 2004 است:
"نوشته ها، با سفری که از مادرم جدا شدم آغاز شد؛ سفر از امان ــ شهری که در آن بزرگ شدم و بیشتر زندگیام را در آنجا گذرانده بودم ــ به رام الله، شهری که در اشغال اسرائیل بود. سفری که قرار بود فقط شش ماه طول بکشد، به سفری برای همهی عمر تبدیل شد. در رام الله زندگی کردم، کار کردم، عاشق شدم، ازدواج کردم و صاحب یک مادر شوهر شدم." ص2
البته شارون و مادر شوهری که خانم امیری از آن ها یاد میکنند نقش ظاهری چندانی در روایتها ندارند. بلکه اثرات تصمیمها و افکار آنهاست که تمام زندگی او را در چنگ خود دارد.
اولین قسمت کتاب با نام "حوصله نداشتم" شروع میشود. که سعاد امیری حوصله ندارد به ماموران امنیتی اسرائیلی درست جواب بدهد اما حوصلهی سرشاری دارد که آن را با جزئیات، برای خواننده شرح دهد.
"مامور که مطمئنا از حاضر جوابی من نه خشنود شده بود و نه قانع، دوباره پرسید: "تو چهطور در دمشق به دنیا اومدی؟" اصلا حوصله نداشتم برایاش توضیح بدهم که در سال 1940 پدرم که از یافا به بیروت آمده بود، چهطور با دیدن مادر دمشقیام دست و پای خودش را گم کرده بود، مادرم هجده ساله بود و پدرم سی و سه ساله. پدرم حدود دوازده سال قبل از دانشگاه آمریکایی بیروت فارغ التحصیل شده بود و مادرم هنوز ..."ص 4
سعاد امیری معمار، پژوهشگر و استاد دانشگاه است. سطرهای این کتاب چیزهایی را نشان میدهد که تا به حال نه در صحنهها و کشتارهای تلویزیونی دیدهایم و نه در کتابهای مرکز مطالعات فلسطین و نه در موجهای ضد صهیونیستی دستگیرمان شده است؛ البته اگر نگران دانستن دربارهی فلسطین بوده باشیم.
کتاب سرشار است از عبارتها و کلمههایی که سعی میکنند هر چه بیشتر نشانمان دهند که چگونه میتوان جنگ و اشغال و زندگی روزمره را با هم عجین کرد. یا اصلا چگونه میتوان در جنگ و اشغال زندگی کرد؟ پوچی قانونها و سخت گیریهای بی جا را فریاد میزند و اینکه چگونه مردم با تمام این اتفاقات کنار میآیند. مردمی که خیلی شبیه ایرانیها، حتی در سختترین شرایط هم استعداد شوخی و طنازیشان گل میکند؛ چون تقریبا کار دیگری از دستشان بر نمیآید. و سعاد سعی میکند که در تمام این روزمرگیها، بر خلاف جهت آب شنا کند؛ وقتی برای چند ساعتی حکومت نظامی به دلایل "انسانی"! لغو میشود، حاضر نیست از خانه بیرون برود؛ به نشانهی اعتراض به تصمیم اسرائیل.
امیری آنچنان جزئیات وقایع را خوب توصیف میکند؛ که انگار تو هم در کنار او در رامالله زندگی میکنی و وقتی دارد سرباز اسرائیلی را ریشخند میکند و از صندلی عقب زل میزند به او؛ تو هم اگر به خودت بیایی میبینی گردنت به همراه او کج شده است و داری دندانهایت را از روی خشم به هم فشار میدهی.
"نمیدانم در آن لحظه چه بر سرم آمد. کلمهی حاجیه، نابالغی صدای جیغ آن جوجه سرباز، مه و تاریکی، سرخوردگی هفتههای حکومت نظامی...
سرم را از پنجرهی عقب بیرون بردم و زل زدم به آن سرباز کله پوک...
سرباز باز هم با نوک لولهی تفنگ داخل صندوق خالی را میگشت. سرم را صد و هشتاد درجه چرخاندم و مثل جغد زل زدم به او. نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. آنقدر عصبانی بودم که هیچ چیز برایم مهم نبود. سرم فقط پنج، شش سانتی با سر سرباز فاصله داشت.
سرباز اعتراض کرد که "چرا زل زدی به من؟...
با خودم گفتم آشغال! ببین چهطوری با یک زل زدن از کوره در میروی. نمیدانم اگر به اندازهی حقوقت حتی حقّ خرید کردنت، نادیده گرفته میشد یا اگر روستایت را با بولدوزر ویران میکردند یا خانهات خراب شده بود یا مادرت در یک ایست بازرسی زایمان کرده بود... آن وقت چه میکردی؟ تو که فقط با یک نگاه کنترلت را از دست میدهی!
سرباز عصبانی تکرار کرد: "شنیدی چی گفتم؟" " ص 40
عبارتهای عربی که در لابلای متن آمده و کلمهی "خلص" که امیری زیاد از آن استفاده میکند؛ نشانت میدهد که این مردم دارند با خون جگر تمام این روزها را میگذرانند. در سرتاسر کتاب سوالی دست بر دار ذهنت نیست؛ اینکه زندگی در فلسطین و رام الله یک بدشناسی بزرگ است یا یک امتحان الهی بزرگ؟ همانموقع که تو اجازهی خروج نداری و سگات یک پاسپورت اسرائیلی دارد.
کاپوچینو در رام الله؛ نوشتهی سعاد امیری ، ترجمهی لیلا حسینی، انتشارات روایت فتح، 1386
'); // var DaysToMonth = [[0, 31, 62, 93, 124, 155, 186, 216, 246, 276, 306, 336, 365], [0, 31, 59, 90, 120, 151, 181, 212, 243, 273, 304, 334, 365]]; var MonthNames = new Array("فروردین", "اردیبهشت", "خرداد", "تیر", "مرداد", "شهریور", "مهر", "آبان", "آذر", "دی", "بهمن", "اسفند"); var WeekDayNames = new Array("یکشنبه", "دوشنبه", "سه شنبه", "چهار شنبه", "پنج شنبه", "جمعه", "شنبه"); var MonthDayNames = new Array("اول", "دوم", "سوم", "چهارم", "پنجم", "ششم", "هفتم", "هشتم", "نهم", "دهم", "یازدهم", "دوازدهم", "سیزدهم", "چهاردهم", "پانزدهم", "شانزدهم", "هفدهم", "هجدهم", "نوزدهم", "بیستم", "بیست و یکم", "بیست و دوم", "بیست و سوم", "بیست و چهارم", "بیست و پنجم", "بیست و ششم", "بیست و هفتم", "بیست و هشتم", "بیست و نهم", "سی ام", "سی و یکم"); var PersianDigits = new Array("۰", "۱", "۲", "۳", "۴", "۵", "۶", "۷", "۸", "۹"); function PersianNumberString(num) { var ret = ""; do { ret = PersianDigits[(num%10)] + ret; num = Math.floor(num/10); } while (num > 0); return ret; } function IsLeapYear(DateKind, Year) { return (DateKind)?((Year % 4 == 0) && ((Year % 100 != 0) || (Year % 400 == 0))):(((Year + 38) * 31 % 128) <= 30); } function ToHijri(DateStr) { var SplDate = DateStr.split("/"); if(SplDate.length<3) return("Date ["+DateStr+"] is not in MM/DD/YYYY format."); var M = new Object, D = new Object, Y = new Object, Days, LeapDay; M.value = parseInt(SplDate[0]); D.value = parseInt(SplDate[1]); Y.value = parseInt(SplDate[2]); LeapDay = IsLeapYear(0, Y.value-622); Days = DaysToMonth[1][M.value - 1] + D.value + ((M.value > 2) && IsLeapYear(1, Y.value)) + 286 + (IsLeapYear(1, Y.value - 1) && LeapDay); Y.value -= 622; M.value = 0; D.value = 0; if (Days > (365 + LeapDay)) { Y.value ++; Days -= (365 + LeapDay); } LeapDay = 0; for (var m = 1; m <= 12; m++) { LeapDay |= ((m == 13) && (IsLeapYear(0, Y.value))); if (Days <= (DaysToMonth[0][m] + LeapDay)) { M.value = m; D.value = Days - (DaysToMonth[0][M.value - 1] + LeapDay); break; } } return (MonthDayNames[D.value - 1] + " " + MonthNames[M.value - 1] + " ماه " + PersianNumberString(Y.value)); } var date = ToHijri('1/24/2009') // document.write('
'); // document.write('
'); // // urllinks = "/2008_08_01_archive.html#4195631177395705241" document.write('
اردلان بعد از 23سال، از خارج برگشته است؛ برای مراسم ختم پدرش. خانواده سالهاست که چشم انتظارش بودهاند؛ اما او آنقدر لفتش داده تا مادرش و بعد هم پدرش مرده. راوی که تا اواسط کتاب نمیدانیم اسمش سعید است، دوست صمیمیِ اردلان است.
داستان از روز سوم فروردین شروع میشود. روزی که پدر سعید- آقای دکتر- بارِ عام داده است تا همه برای عید دیدنی خدمتش برسند. بدون دسته گل و هدیه. او بسیار مقرراتی و دقیق است. سعید هم مانند دیگران به همراه اردلان، سالی یکبار! آن هم در همین روز میرود که پدرش را ببیند.
"بیژن و منیژه" داستان سه دوستِ دوران کودکی است. اردلان، سعید و هما. سه همسایه. همهی بچههای کوچه عاشق هما بودهاند. پدرها اما قدغن کرده بودند که پسرها با هما بازی کنند. آنها همیشه با هم بودهاند تا اینکه کم کم از هم جدا میشوند و حالا در بزرگسالی دوباره به هم رسیدهاند.
داستان پر از جزئیات و توصیفات مکرر است. فصل پنج داستان که دربارهی فضای خانهها و موقعیت ساختمانها توضیح میدهد، اوج این تکرار است. "مدرس صادقی" تمایل زیادی به توصیف دارد. فضاهایی که داستان در آن روایت میشود، با جزئیات زیادی بازسازی میشود و از این رو داستان حال و هوایی شبیه فیلمنامه به خود گرفته است.
شخصیتهای داستان غالباً چهرههایی کلیشهای و شعاری هستند. از هما گرفته تا اردلان و سعید. هما آدم مهربان، زیبا و دوست داشتنیِ داستان است؛ خیلی خوب و غیر واقعی. اردلان و سعید هم "باید" آدمهای فهیمی بهنظر برسند. مثلاً در نوجوانیشان آنقدر عشق کتاب بودهاند که کتابهای مرجع کتابخانه را بلند میکردهاند. خصلتی که برای دو نوجوان بیست سال پیش کمی دور از ذهن است.
یا وقتی برای نشان دادن نظرشان نسبت به اوضاع و احوال روز کشور، چنان در استفاده از کلمات کلیشهای و شعاری در بد جلوه دادن همه چیز و همه کس، زیاده روی میکنند؛ که طعم توصیفات داستان را تلخ میکنند.
رابطهی پدر و پسر، رسیدن به رود و دریا نشانههای بارزی در آثار صادقی هستند. رود نشانهای است که طرح جلد کتاب هم از آن الهام گرفته شده است: قایقی در کنار رودخانه.
رود در مهمترین اثر مدرس صادقی – گاوخونی، برندهی جایزه 20 سال ادبیات داستانی- نیز عنصر کلیدیای به حساب میآید. اما رودِ گاو خونی به باتلاق میریزد و رود بیژن و منیژه به دریا. در گاوخونی با نوعی روایت ذهنی روبرو هستیم: داستان مردی در توهم بود و نبود پدرش. در حالی که در بیژن و منیژه کلیت داستان واقعی است. جز در معدود مواردی که راوی در خیالاتش غوطهور میشود؛ که آن هم زیاد طول نمیکشد. و نیز در انتهای کتاب که داستان با ریتمی بسیار سریع روایت میشود و فضایی ذهنی به خود میگیرد.
در مجموع بیژن و منیژه بیشتر طعم فیلمفارسی میدهد. و این متفاوت از حالو هوای فیلمنامهای کتاب است. داستان رابطهی کلیشهایِ میان زنها و مردهاست. و نویسنده برای اینکه بتواند متفاوت جلوه کند؛ تنها آدمها و شخصیتهای داستان را زیادتر از تعداد شخصیتهای معمول فیلمفارسیها انتخاب کرده است وگرنه داستان؛ همان داستانِ پسرهایی است که عاشق دختران دوران کودکیشان هستند و عشقها و احساسات کم و بیش پاکی که در بزرگسالی قوام میگیرند و بازی با خوبی و خوشی به انتها میرسد. پایانی که صادقی از عهدهی آن هم به خوبی بر نیامده است.
بیژن و منیژه. جعفر مدرس صادقی. مرکز. بهار 1387
'); // var DaysToMonth = [[0, 31, 62, 93, 124, 155, 186, 216, 246, 276, 306, 336, 365], [0, 31, 59, 90, 120, 151, 181, 212, 243, 273, 304, 334, 365]]; var MonthNames = new Array("فروردین", "اردیبهشت", "خرداد", "تیر", "مرداد", "شهریور", "مهر", "آبان", "آذر", "دی", "بهمن", "اسفند"); var WeekDayNames = new Array("یکشنبه", "دوشنبه", "سه شنبه", "چهار شنبه", "پنج شنبه", "جمعه", "شنبه"); var MonthDayNames = new Array("اول", "دوم", "سوم", "چهارم", "پنجم", "ششم", "هفتم", "هشتم", "نهم", "دهم", "یازدهم", "دوازدهم", "سیزدهم", "چهاردهم", "پانزدهم", "شانزدهم", "هفدهم", "هجدهم", "نوزدهم", "بیستم", "بیست و یکم", "بیست و دوم", "بیست و سوم", "بیست و چهارم", "بیست و پنجم", "بیست و ششم", "بیست و هفتم", "بیست و هشتم", "بیست و نهم", "سی ام", "سی و یکم"); var PersianDigits = new Array("۰", "۱", "۲", "۳", "۴", "۵", "۶", "۷", "۸", "۹"); function PersianNumberString(num) { var ret = ""; do { ret = PersianDigits[(num%10)] + ret; num = Math.floor(num/10); } while (num > 0); return ret; } function IsLeapYear(DateKind, Year) { return (DateKind)?((Year % 4 == 0) && ((Year % 100 != 0) || (Year % 400 == 0))):(((Year + 38) * 31 % 128) <= 30); } function ToHijri(DateStr) { var SplDate = DateStr.split("/"); if(SplDate.length<3) return("Date ["+DateStr+"] is not in MM/DD/YYYY format."); var M = new Object, D = new Object, Y = new Object, Days, LeapDay; M.value = parseInt(SplDate[0]); D.value = parseInt(SplDate[1]); Y.value = parseInt(SplDate[2]); LeapDay = IsLeapYear(0, Y.value-622); Days = DaysToMonth[1][M.value - 1] + D.value + ((M.value > 2) && IsLeapYear(1, Y.value)) + 286 + (IsLeapYear(1, Y.value - 1) && LeapDay); Y.value -= 622; M.value = 0; D.value = 0; if (Days > (365 + LeapDay)) { Y.value ++; Days -= (365 + LeapDay); } LeapDay = 0; for (var m = 1; m <= 12; m++) { LeapDay |= ((m == 13) && (IsLeapYear(0, Y.value))); if (Days <= (DaysToMonth[0][m] + LeapDay)) { M.value = m; D.value = Days - (DaysToMonth[0][M.value - 1] + LeapDay); break; } } return (MonthDayNames[D.value - 1] + " " + MonthNames[M.value - 1] + " ماه " + PersianNumberString(Y.value)); } var date = ToHijri('8/25/2008') // document.write('
'); // document.write('
'); // // //--->